تبليغاتX
انجمن مطالعاتی پیک

انجمن مطالعاتی پیک

صحبت کردن قضایای تاریخی و صحبت کردن درد یک مردم و ظلمی که بالایش شده است به معنی جنگ نیست.

پیغامی از طرف مدیر وبلاگ انجمن پیک

تشکری میکنیم از دوستان که در وبلاگ ما سر میزنند. از خواهر و برادر عزیزمان خواهش مندیم که در وبلاگ جدید ما مراجعه کنند .

در این وبلاگ که شما فعلاً قرار دارید کمی در قسمت آدرس خود مشکل داشت ، به همین خاطر ما مجبور شدیم وبلاگ جدید بسازیم  . بعد از این ما فعالیت های خود را در این آدرس   نشر می کنیم

.www.paik123.blogfa.com

+ نوشته شده در  Sun 11 Apr 2010ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط انجمن پیک  | 

نامه ی دوستم

ای بهار       

درود برتو!

           دوست گرامی آمدنت را در این سرزمین پر از آه و سوز و درد خیر مقدم می گوم. امیدوارم که با خود ارمغان خوبی برای مردم ما آورده باشی.

ای شاد کننده ی دلها!

         میدانم که آمدنت، مژده دهنده ی تازگی، شادابی، زیبایی، امید های نو و سبزی می باشد.

میدانم که فصل بیداری، تلاش و کار برای موجودات زنده هستی.

         میدانم که فصل بازگشت پرستوهای مسافرهستی و درود مان رابه پرستوهای مسافر برسان و بگو که چشم به راه تان هستیم. با سوغات بهار دانش برگردید.

         این هم برایم هویداست که با آمدنت مرغان سحری به آهنگ سازی، آهنگ خوانی و نوازندگی موسقی دل انگیز می پردازند.

ای یار مهربان!

اگر چی تو برای ما در 12 ماه آخر جز رنج پیامی دیگر نداشتی با این همه رنج و مصیبت باز هم ما با تو پیمان می کنیم که از لحظه لحظه یت پند می گیریم و برای شادهایت نغمه و برای غم هایت مخته خواهیم ساخت. امید که در این سال دیگر با غمها سردچار نشویم. و برای همبستگی و یاری دیگران خواهم پرداخت. و ...

باز هم سال نو را هزاره های کویته با خون تجلیل میکند در ۲ روز آخر سال ۱۳۸۸ انسانهای بشر دوست و انسانهای که جز سازگاری٬همدردی و دوستی با اقوام مختلف که در کویته  ساکن هست هدف دیگر ندارد٬مورد حمله تروریستان قرار گرفت.

انجمن پیک

 

+ نوشته شده در  Sun 21 Mar 2010ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط انجمن پیک  | 

22 حوت

سلام دوست عزیز!

ببخشید از این که مزاحمت شدم

آیا می شود لحظه ای با هم خلوت کنیم؟

دوست عزیز!

دلم به تنگ آمده است، جام حوصله ام لبریز شده است، عقده گلویم را می شکافت و سینه ام از غم و اندوه در حال کفیدن است.

تنها با کسی که میتوان بار غمم را تقسیم کرد توستی و تنها تسلی بخش خاطرم توستی، پس بیا که لحظه ای به حرف دل گوش بسپاریم و بیا که لحظه ای از درد و اندوه سخن گوییم.

عزیزم!

آیا میدانی که امروز جهان سکوت اختیار نموده است؟ آیا میدانی که فرشته های آسمانی به زمین فرود آمده اند؟ و آیا میدانی که از آسمان اشک غم می بارد؟

دوست گرامی!

کجاست چشمان حقبین؟

ببینید! آنها کیستند که با لباس سیاه خویشتن را ملبس کرده به سوگ پرداخته اند؟ آنها کیستند که ترازوی عدالت بر دستان دارند؟ و از همه جالبتر آنها را ببین که با خط سرخ به پیشانه ای خویش نویشته اند" ما خواهان برابری، برادری و عدالت اجتماعی هستیم"  آیا میدانید این همه نشانه ای چست؟ و آیا میدانید که چه مشکلی دامن گیر جامعه ای آنها شده است که همه به اعتراز پرداخته اند؟

چرا همه اینها را نمی بینند؟ از همه مهمتر تویکه در مقابل من نشسته ای چرا انیها را نمی بینی؟

عزیزم! مرا ببخش که با تو تند می گویم!

چون دوستم هستی، محبوبم هستی بر اساس همین رابطه ایجاب میکند دردم را با تو شریک سازم و عقده هایم را بر تو نازل کنم پس برو لحظه ای بیاندیش، فکر کن، خویشتن را بشناس، به خود برگرد و ماهیت اصلی خویش را باز یاب.

آیا میدانید که بلبلان چرا سرود غم می سرایند؟ آیا میدانید که رامشگران چرا نغمه ای  سوگ می نوازند؟ و آیا میدانید که  آسمان چرا اشک می ریزاند؟ چون در آستانه ای 22 حوت قرار دارند و می خواهند که امروز(22 حوت) را به همه ای جهانیا معرفی نموده و همه ای مخلوقات را به سوگواری دعوت نمایند.

فرا رسیدن 22 حوت پانزدهمین سالروز شهادت عبدالعلی مزاری را قبل از قبل نخست به زینب غمدیده و مادر پیر و زجر کشیده ای وی وثانیأ  به همه ای عدالت خواهان، قهرمانان و مخصوصأ شما عزیزان تسلیت عرض میدارم به امید آنکه راه مزاری پر از رهرو واندیشه ای مزاری تا ابد جاویدان بیماند.

+ نوشته شده در  Fri 12 Mar 2010ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط انجمن پیک  | 

اقلیم عشق تو

اقلیم عشق تو همه سردی ندارد هیچ

                                 دریای ناز تو همه خشکی ندارد هیچ

توصحنۀ محبت روز قضاوتی

                          عشق است گناه من که گرمی ندارد هیچ

آهو نشسته رو به تمنای مادرش

                             شیر گرسنه از قفس شرمی ندارد هیچ

     هر لحظه غم نشسته غبارش به جان من

                                گردبادها کجاست که تندی ندارد هیچ

 دل را به قریه ات سپردم ز مهر تو

                                بی تو هزار سفره قشنگی ندارد هیچ

قلب تو سنگ نیست و مرا کردۀ اسیر

                             این قلب سخت تو چرا نرمی ندارد هیچ

   بنشین کنار من که شبی گل کنم زشوق

                                در پای زلف تو که سفیدی ندارد هیچ

با تو سرود مکتبم آهنگ عشق داشت

                              اکنون کلاس عشق سرودی ندارد هیچ

از من دریغ کردی تو چشمای ناز خود

                                 دریای ناز تو همه خشکی ندارد هیچ 

                                                                            سروده ی محمد آصف هاشمی

+ نوشته شده در  Sat 27 Feb 2010ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط انجمن پیک  | 

باید رفت

 
 اینک همه برخیزد

              و محله مان را فروخته باید رفت

                               یا از دل تاریکی شب عبور کرده

                                             "به آفتاب سلامی دوباره بدهیم"

 

آه ندیدی دیروز سمت مغرب

              مردم همرائ ناله خون می گریست

                              و زیر بامی که هر لحظه در اوبیم

                                                     فرو ریختن بود

 

چی روز ها گذشت

              چی مرد ها گذشت

                           وحتی چشمی نپرسید که این مردها

                                              کجا رفت

 

مردان که سایبان بود

              و تنها بر چهرهٌ کبود آسمان می نوشت

                                بیچاره هزاره

                                                در روز های سرد و شبی نان غروب کرد

 

من وقتی بر سپیده دم آزادی می اندیشم

               وقتی بر بستر زمین خویش نگاه می کنم

                                جز مردمان خسته دل

                                                 بابن بست کوچه های بی منتهی

 

" من از غروب خویش می پرسم

                   از کدام حنجره آیا

                                     شمشیری طلوع خواهد کرد"

 

             شمشیری که

               "فلک در سقف بشکافد و طرح نو در آندارد

                به شادی گل برافشاند و می در ساغر آندازد"

                    بااحترام  محمد آصف

                       

+ نوشته شده در  Fri 5 Feb 2010ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط انجمن پیک  | 

پروانه

به نام خدا

پروانه ی قشنگ من!!

درود برشما!

 

         فکر می کنم که در این روزها سرگردانی.این سو و آنسودنبال من می گردی. شاید هم بیشتر از من خون جگر باشی. شاید باورت را تغییر داده باشی و مرا از جمله ی بی وفایان قرار داده باشی.

         سوگند می خورم. من جفانکرده ام.این چرخ گردون است؛ که بر ماستم نموده است و ما را به درد جدایی مبتلا کرده است.

ای یار مهربان!

         کاش آن شب صبح نمی شد و در بامداد آفتاب طلوع نمی کرد. ای کاش نسیم سحرگاهی نمی وزید. شبنم بدنم را نمی شست. کاش با آن گل و لای دیروزین می بودم.آن جوان عاشق از کوی ما نمی گذشت ویا من شگوفا نمی شدم و ...

ای همسفرزندگی!

            می دانی؛ وقتی سپیدی دامن هوا را فراگرفت.از خواب برخواستم. باشبنم حمام نمودم وازنسیم سحرگاهی عطر گرفتم. در بامداد وقتی خورشید از پشت آن کوهای سربه فلک کشده و استوار همانند پیمان من و تو سر بدر آورد. شعاع آن از میان برگ های درختان چون نگینه های روی پرت برمن می تابد. من احساس شادی می کردم. هر دقیقه، هرثانیه و هر لحظه به خودم می بالیدم وبا موسیقی بامدادی می رقصیدم. در انتظار دیدنت لحظه شماری می کردم. گاهی از این روزنه ی بوته ها و سبزه ها و گاهی از آن روزنه ی گلها و درختان که همه برای خوش آمدید گفتن و استقبال تان ایستاده بود. نگاهت می کردم. هر لحظه تپش قلبم بیشتر می گردید و نگاهم به راه مانده بود. اما از تو هیچ خبری نبود. نمی دانم تو درکدام گوشه و در کدام کنار با کدام رقیب هم سخن بودی؟

        در باره ی تو می اندیشدم، که ناگاه صدایی کد کد پایی احساس کردم. بی صبرانه ایستادم. کفتم خوش آمدی ولی وقتی دقت کردم تو نبودی. نشستم لحظه یی نگذشت، که یک نوجوانی پدید آمد. لرزیدم و احساس ترس نمودم.که صدمه ی به من نرساند.

        آن نوجوان پست قامت، شوخ، چاق و ... وقتی به کوچه مارسید.ایستاد و بی ادبانه به من و هم جوارانم نگاه می کرد. گفتم این مهمان ناخوانده از کجاشد؟ بدون سلام و مانده نباشی شروع کرد به بوسیدن ما. روی این را بوسه بزن و روی آنرا بوسه بزن، تا اینکه نوبت به من رسید و صورتش را نزدیک کرد تا رویم را ببوسد. من خاری را گرفتم و در گونه اش کوبیدم. یکبار از تهی دل گفت:"آخ" بادستم جایش را مالید. گفتم خوب شدی، دیگر بی اجازه از کس بوسه میگری؟ دست به کمرایستاد و گفت کدام یکی زیباست تا برای زیبا ببرم؟ این سو و آن سونگاه کرد. از من قشنگ تر نیافت و می خواست مرا قطع کند. دستانش را دراز نمود من خودم پس کشیدم و باخار به دستش کوبیدم اما فایده نداشت. فقط یکبار زیردندان می کرد و باز به سوی من دست درازی می کرد تااینکه مرا برید و بوییده بوییده برد، به کوچه یی. چند قدم که داخل کوچه گذاشتیم. دختر جوانی را دیدم که جارو به دستش پیش خانه را جارو می کرد. وقتی نزدیکش رسیدیم. پسرنوجوان گفت:

-  سلام و بامداد خوش.     

دخترک جوان راست ایستاد.نگاهم خیره گشت. قدی داشت مانند نی و با چادر گلابی رنگش رویش را پیچانده بود و تنها دوتا چشم مانند ستاره می درخشید. گفت:

-            سلام عزیزم بامداد توخوشباد. آمدی بخیر؟

جوان مرا در پس پشتش پنهان کرده بود. و من از یک کمرصحنه را تماشامی کردم. او مرا به زیبا داد و گفت:

-            عزیزم این هم سوغاتی تو.

 دخترک با آن دستان خاک آلود مراگرفت و چادرش را کنار زد. بویید و گفت"

-            واو! چه بویی خوش دارد و چه مقبول است!!!

پسر به او نزدیک شد و گفت:

 - از من چه میشود؟

دخترک صورتش را به صورت پسر نزدیک کرد و گفت:

-          نوبت توست

         پسر از گونه راست زیبا یک بوسه مهروزانه گرفت و زبیا از گونه ی چپ پسر یک بوسه دلبرانه گرفت و هر دو از هم خداحافظی کرد و زیبا جارو را از زمین برداشت و به خانه رفتیم. مرا پیش پنجره گذاشت. خودش گلدانی گلابی رنگ را گرفت وجگ آب را از بین الماری بیرون آورد. کمی آب دربین گلدانی انداخت و مرا نیز در گلدانی گلابی رنگ گذاشت.

ای همسفر رویایم!

            امید که مرا درک کرده باشی. کدام گلایه نداشته باشی. من که تلاشم را کردم اما تو زود نیامدی و.....

            اکنون هم اگر می توانی به دیدنم بیا. تاهنوز هم همانند زیبا تر و تازه ام و همچنان از زیبا متشکرم که مرا همانند دیگران برگ برگم ننموده است. و در بین ورقهای کتاب و یا کتابچه ی خاطراتش قید ننموده است.

 نویسنده عزت الله {عضو انجمن پیک}

+ نوشته شده در  Wed 20 Jan 2010ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط انجمن پیک  | 

بنام حضرت عشق

 

دوست عزیز و مهربانم !                                                                                                                                                        

سلام !                                                                                                                                                                                 

         غزیزم ! چرا باید همیش با واژه ی "سلام" شروع کرد؟ در ین واژه چه نهفته است؟ شاید اولین کلام آشنایی است، که با شنیدن آن قلب ها به هم می پیونند و با شنیدن صدای آن قلب هایکه در انتظار هم هستند احساس آرامش و نفس تازه میکشند.

 آری ! همین طور است. اما ! دوست یگانه ی من ! خیلی دلم می خواهد با اسم زیبا و دلنشنین تو به نوشتن آغاز کنم. نپرسیدی چرا؟ چونکه اسم زیبای تو سرچشمه عشق و محبت است.... برای من ! آنگاه که اسم تو بر لبهایم جاری می شود، قلبم آرام و وجودم در آسمان عشق پرواز می کند، وقتی زبانم با آهنگ اسمت ترانه ساز میشود، صدای قلب کوچکم آسمان اقیانوس عشق را می لرزاند و فریاد می زند، که من قلبی می خواهم که وسعت اش چون اقیانوس، فضایش چون آسمان، عشق اش چون زلیخا، مهرش چون فرهاد، دلش چون یوسف، محبت اش چون لیلی و مجنون و نامش سر آغاز عشق و محبت است.                            

 پس نازنینم ! فرشته ی امیدم ! ای که نامت آغازگر عشق و آرامش قلب کوچکم هست، اجازه بده هر قدمی را با اسم تو آغاز کنم.... چشمه ی محبت با اسم تو جریان می یابد، عشق توست که آب زولال محبت خود را به دریای عشق وصل می کند، شبنم عشق از دل نامت می غلطد در میان اقیانوس عشق امواج را می سازد، که من چون ابر به دنبال آن در آسمان عشقت میتپم. آنگاه که شب هنگام در ساحل محبتت فرود می آیم شبنم عشق، که لبهایت را عطراگین ساخته گامم را شیرین و دنیای آرامش را به قلب کوچکم هدیه می کند.                                                                                                                                                    

 ای خورشید من ! که با طلوع ات چشمانم روشن می شود.                                                                                                       

 ای ماه دل ربایم ! که شب تارم را با نگاهت منور می کنی و با لبخندت که بر لبانت نقش می بندد دلم را شاد می گردانی.            

 پس ای معشوقه ی من ! ای مهربان ترین مهربان ها ! که نامت جاویدان، محبتت بی پایان و عشق ات فروزان و نا محدود است، بگذار که تو را ستایش کنم. توی گل شقایق من که با اولین نگاهت مرا در بحر عشق ات فرا خواندی، که هم اکنون یگانه مجنون تو هستم. پس چرا؟ بدون شک با اسم زیبایی تو قدم به اقیانوس عشق نگذارم، که آرامش روح، تسکین قلب دریایی از عشق و محبت، دنیایی از صبر و شکبایی را هر لحظه به ارمغان می آورد.                                                                                               

ای که اسمت آغازگر محبت است ! و ای که نامت پیوند دهنده ی عشق و محبت است ! تو را دوست دارم ! آری ! تنها تو را دوست می دارم و بس !                                                                                                                                                                   

 

از : علی شاه( عضو انجمن پیک) 

+ نوشته شده در  Mon 11 Jan 2010ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط انجمن پیک  | 

از شکایت با حکایت

 

وقتی در گوشه ی می نشنم، گوشه ی که خلوت است تا خسته گی ذهنم را راحت بسازم و برای لحظه ی سکوت اختیار نمائیم، اما بر عکس بجای این که ذهنم را راحت بسازم و برای لحظه ی سکوت اختیار نمائیم، به یاد روزهای می افتم که من و او از طلوع صبحگاهی آفتاب به غروب با هم دیگر بودیم و با هم دیگر خنده می کردیم، مزاق می کردیم، سخن از روز و روزگار می گفتیم و سخن از عشق می زدیم و بعضی روزها برای تفریح و خوشگذری وقت به پارک ها می رفتیم و از تفریح لذت می بردیم.                                                                                                                            

روزهای که نمی توانستیم که با هم یکجا باشیم، هر لحظه به یاد هم دیگر بودیم و هر ثانیه هر دو ما با تیلفون و یا پیام تیلفونی با هم ارتباط داشتیم و از هم دیگر برای دوستان قصه می کردیم.                                                                  

و به یادی لحظه ی می افتم که برایش می گفتم"دوستت دارم" و تا آخرت تو را دوست خواهم داشت. یعنی اینکه به یاد روزهای می افتم که هر لحظه اش مملو از خاطرات خوش و دلپذیر بود و هر ثانیه اش به یاد ماندنی.                     

و به یادی روزهای می افتم که هر لحظه اش در کتابچه خاطراتم به"عنوان خاطرات خوش زندگی ام" نوشته ام.         

اما! صد بار نفرین بر آن روز می خوانم که من و او را از هم جدا کردند، روز که ابر تاریک دنیای مملو از روشنی ما را به شب تاریک و بی چراغ تبدیل کرد ، روز که آخرین دیدار من و او بود و روز که من و او را به ضد هم دیگر خواندند.        

بعد از همان روز است که ما هر لحظه به ضد هم دیگر تصمیم می گیریم و بجای آن لحظه های خوش و خوش آیند، هر ثانیه عمر مان را به تلخی سپری می کنیم و حال روزیست که هر لحظه اش را به عنوان"روزهای تاریک" در کتابچه خاطراتم می نویسم و بس...                                                                                                                                  

نوشته ی: محمد کبیر  صنف نهم ب(عضو انجمن پیک)

+ نوشته شده در  Mon 11 Jan 2010ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط انجمن پیک  | 

نامه

به نام خداوند منان

دوست گرامی!

درود برشما!

                  از اینکه به قولم وفانتوانستم. در روز موعود حاضر نشدم. و چشم به راهت گذاشتم و دلت را رنجاندم، معذرت می خواهم.

 ای مرام زندگی ام!!

                    روز موعود از خانه برآمدم. رهسپار دیار شما شدم. به تو می اندیشدم. باخودم می گفتم که امروز تو چقدر زیبا، دیدنی، خوش رنگ و خوش زبان و … شده باشی. وقتی کنارت بنشینم. از کجا صحبت کنم؟ چگونه صحبت ها را آغاز کنم؟ که ناگاه کسی به شانه ام زد. و گفت:"کجا دوستم؟ سلام مانده نباشی." وقتی نگاه کردم. دیدم یکی از دوستان بسیار نزدیک مان بود. همراهش مانده نباشی و احوال پرسی کردم. تا هنوز گپ ها تمام نشد که ترق ترق پایی به گوشم رسید. به چهار سویم یک نگاه ژریفی انداختم اما کسی را ندیدم. دوستم را پدرود گفتم. می خواستم حرکت کنم که جوانی خوشقیافه، باکاکل های شانه زده، بوت ها رنگ زده به پهلویم رسید و گفت:

"- چه هچیزی یافتم؟ واو! پروانه. او کی پروانه ها را بسیار دوست دارد. پس باید این پروانه را برای او ببرم."

 ای همسفر زندگی!

             نخست از دیدن این جوان خوشحال شدم. چون او نیز به دیدن یارش می رفت. اما وقتیکه گفت:"این را برای او ببرم. لرزیدم و تپش قلبم چهار چند شد و سرعتم را دوچند کردم. تا از او دور شوم. ولی فایده یی نداشت چون او تااسیرم نکرد دنبالم را رها نکرد. گرچند میان سبزه ها، گلها پنهان شدم. ولی او پیدایم نمود و در بین دستانش زندانی نمود. هرچه  التماس کردم که رهایم کن. من هم به دیدن دوستم می روم. من نیز باکسی وعده ملاقات دارم. ولی او گوشش ناشنوا شده بود. گپ هایم را نمی شنید. فقط از خودش را می گفت:" که شیرین در کودکی پروانه ها را بسیار دوست داشت و باپروانه بازی می کرد. اکنون که شنیده ام، خوی کودکانه اش را فراموش نکرده است. تو یگانه سوغات هستی که خاطرات کودکانه مارا تازه می کند." 

 ای رفیق رویایم!

                تاهنوز گفتگوی ما تمام نشده بود، که در یک کشت زار رسیدیم. راه باریک شد. مانند بند دل من هرچه پیش می رفتیم راه باریک تر می گردید. وقتی از میان انگشتان آن جوان بیرون را تماشا می کردم همه جاه سرسبز به نظرمی رسید. رفته رفته تا اینکه به خانه یی رسیدیم.

              خانه یی که دارای پنجره ی کوچک همانند چشمان من وتو، دروازه ی چوبی و کهنه چون لباس من و تو بود. به دم دروازه که رسیدیم، جوان دروازه را تک تک نمود.

             لحظه ی نگذشت که دروازه بازشد. نگاهم به جوان هجده ساله، صورت چون ماه چهارده، با قد نای مانند و لب ها چون غنچه ی نوشگوفا خیره گشت. جوان با لبخند زیر بروتش گفت:

-                  سلام عزیزم، مانده نباشی؟

در پاسخ از میان گلبرگ های یاقوتی شنیدم :

-                  سلام عزیزم. جور باشی تو مانده نباشی بیاخانه.

او پیش و ماازپشت سرش رفتیم داخل و ما را به اتاق مهمانان راهنمایی کرد و خودش رفت زود چای آورد. در پیاله چای انداخت و شیرنی دانی را پیش جوان گذاشت و گفت:" سوغاتی ام کجاست؟ "

  جوان مرا به اوداد و گفت:" این هم سوغاتی یت. درست است. می پزیری؟"

دخترک که مرا دید. یکباره از جایش برخواست و مرا از دستش گرفت و گفت:"سپاس عزیزم. باورم نمی شد که خاطرات کودکی را تاهنوز به یاد داشته باشی." واز گونه او یک بوسه مهرورزانه گرفت و از اتاق خارج شد و به اتاق دیکری رفت. کتابچه ی خاطراتش را از الماری بیرون آورد.  بالهام را قطع کرد و دربین ورق کتابچه ی خاطراتش گذاشت وخودم را در کشتزار رهانمود.

 ای رنگین کمان زندگی ام!

     اکنون که بی بال گشته ام. نمی توانم خانه ات بیایم. پس هرگیز فراموشم نکن.

نویسنده : عزت الله آزاد{عضو انجمن پیک}

+ نوشته شده در  Sun 27 Dec 2009ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط انجمن پیک  | 

نتایج امتحان سالانه لیسه تعلیمی و تربیوی پامیر اول ، دوم و سوم نمره صنوف چهار الی دوازده هم

صنف  ۱۲:                                        صنف ۱۱:

اول نمره :   فرهاد  ولد محمد جمعه                      اول نمره: رحمت الله  ولد  طالب حسین

دوم نمره:  روح الله  ولد عبدالحسین                    دوم نمره: عبدالطیف ولد محمد جان

سوم نمره:  محمدحسین  ولد علی جان             سوم نمره: محمد حنیف  ولد عبدالعزیز

                                          صنف ۱۰:

                                  اول نمره: حکمت الله ولد صفر محمد

                                         دوم نمره: عبدالواحد ولد عبدالکریم

                                         سوم نمره: مهدی ولد علی مدد

                                         سوم نمره: محمد اکرم ولد محمد کبیر

صنف نهم {الف}                                        صنف نهم {ب}

اول نمره:  زهرا بنت عبدالکریم                           اول نمره: محمد هادی ولد محمد موسی

دوم نمره: سکینه بنت علی شیر                       دوم نمره: جلال ولد علی آقا

سوم نمره:علی جاوید ولد محمد کاظم               سوم نمره: محمد علی ولد نوروز علی

صنف هشتم {الف}                                 صنف هشتم{ب} 

اول نمره: شکیلا بنت علی مدد                        اول نمره: بهاره بنت نظر علی

دوم نمره:  جلیل ولد علی آقا                           دوم نمره: محمد ولد برات علی

سوم نمره: نرگس بنت قربانعلی                       سوم نمره: محمد کبیر ولد کحمد انور

 صنف هفتم {الف}                                   صنف هفتم {ب}      

اول نمره: بختاور بنت میرزاحسین                     اول نمره: نسرین بنت برات علی

دوم نمره: امیرخان ولد محمد جمعه                  دوم نمره: فریده بنت عبدالوهاب

سوم نمره: محمد عقیل ولد عبدالروف              سوم نمره:گل شاه بنت قمبر علی

صنف ششم {الف}                                 صنف ششم {ب}

اول نمره: جوهر بیکم بنت موسی جان              اول نمره: صبحه بنت نظر علی

دوم نمره: علی ظفر ولد محمد علی                 دوم نمره: احسان الله ولد محمد علی

سوم نمره: شکریه بنت بومانعلی                    سوم نمره: مه جبین بنت عوضعلی

صنف پنجم {الف}                                    صنف پنجم {ب}

اول نمره: حمیده بنت غلام محمد                     اول نمره:مرتضی ولد عبدالطیف

دوم نمره:اسد الله ولد خادم علی                     دوم نمره: علی حسن ولد محمد کاظم

سوم نمره:فیروزه بنت محمد ظاهر                  سوم نمره: مصطفی ولد عبدالطیف

صنف چهارم {الف}                                صنف چهارم {ب}

اول نمره: علی رضا ولد سلمان علی              اول نمره: عاطفه بنت محمد حسن

دوم نمره: شاکر حسین ولد نوروز علی          دوم نمره: پروانه بنت علی بادر

سوم نمره: عبدالمحمد ولد محمد موسی       سوم نمره: نسرین بنت عبدالعزیز

اعضای انجمن پیک از انتقادات و پیشنهادات شما استقبال میکند خواهش میکنیم که در این راه ما را یاری کنید تشکر .                                                              " مدیریت وبلاک انجمن پیک"

+ نوشته شده در  Fri 18 Dec 2009ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط انجمن پیک  |